قصه آن گل سرخی که در زمستان بهار آوردودر بهار خزان وجدایی.
امسال نوزدهمین سالی ست که گلهای باغچه هایمان با آمدن خرداد......چهره در خاک می سایند.
شقایقها ولاله ها سینه چاک می شوند.
نسرین ونسترن،گل سرخ،لادن وتمامی گلها،از عطر افشانی باز می مانند.
ونیلوفر در شیپورش،سرود عزا می دمد.
نوزدهمین سالی است که قمریان وقناریان وبلبلان،با آمدن خرداد،غم انگیزترین
ترانه هایشان را به زمزمه می نشینند.
گویی پائیز از راه می رسد.....برگها سر به زردی می زنند...وبهار،میل به
پژمردگی می کند.
نوزدهمین سالی است که خرداد در گوشمان فریاد می زند.
....آی آدمها...!!
کوهی از استقامت،اقیانوسی از صبر....کهکشانی از عرفان.........دریایی از عشق عروج کرد.
ای باغبان مهربان!مگر تو در اندیشه صبح نبودی؟
مگر تودر آرزوی دیدن خورشید نبودی؟
چه شد که تا بهار،تا صبح،تا رسیدن خورشید،صبر نکردی؟اینک بیا تا با هم منتظر صبح باشیم...
درود شقا یقها برتو باد وخون پرستوها نثار راه پاکت.
غرق آوازیم وبلبل رفته است
ای عزادارن ،عزاداری کنید
رود رود از چشمها جاری کنید
قایق دل ماند وپاروها شکست
ای خدا بال پرستوها شکست
خون چکان گردیده زخم شانه ها
شعله افتا دست در پروانه ها
وای من از درد،درد روزگار
وای من از روزها وسوزها
جراتی باید که سر بالا کنیم
بی خجالت چشمها را وا کنیم
***
غرق آوازیم وبلبل رفته است
بوی گل می آید وگل رفته است
ای عزیزان بعد از این یاری کنید
از امام خود نگهداری کنید.
کاش کوچه ها رو در می نوردیدم تا یاد تو را پیدا کنم.
تو همه جا موج می زنی،حتی روی زیبایی ماه.
اگر می دانستم که درآن یکشنبه معطر برای آخرین بار در هوای بارانی
چشمهایم قدم می زنی،اگر می دانستم که برای آخرین بار دستهای کوچک
ومهربانت را در دست خواهم فشرد،اگر می دانستم که دیگر کوله پشتی
ستاره پوشت را نخواهم دید ودیگر صدای مردانه پوتینت در حیاط خانه
طنین انداز نخواهد شد کمی آهسته تر به بدرقه ات می آمدم.
باور کن نمی د انستم که این آخرین دیدار است وگرنه از عقربه های ساعت
خواهش می کردم از حرکت بایستند تا من قسمتی از لبخند شیوایت را به
یادگار بردارم. اگر می دانستم که دیگر تورا نخواهم دید،مثل روزهای
کودکی ات دکمه های پیراهنت را خودم می بستم،موهایت را مقابل
راستگو ترین آیینه شانه می کردم،شب زیبا ترین قصه ای را که در سینه
داشتم برایت می گفتم وصبح نان گرم واستکان چای شیرین را پیش رویت
می گذاشتم.
نمی د انم الان این کلمه های زمینی را می توانی بخوانی یا نه،اما باید یادت
باشدکه هنگام خداحافظی تا ایوان خدا قد کشیده بودی ومن آنقدر کوچک
شده بودم که مورچه ها به من طعنه می زدند،تو دستم را گرفتی ومن
ناگهان خودم راکنار جبرئیل دیدم تو از جبرئیل نورانی تر بودی.
سالهاست که هر صبح پنجره ها را به شوق دیدن نسیم باز می کنم.
می گویم شاید امروز از کنار تو عبور کرده
باشدوعطر تو را درون اتاقم بریزد.
باور کن گاهی از دیدن یک پرستو گریه ام می گیرد وگاهی دوست دارم جای
ابرها باشم واز آن بالا به جستجوی تو تمام صحراهای غریب را پشت سر
بگذارم
باور کن وقتی خاطرات تو رهایم نمی کنند،می گویم خوشا به حال یعقوب
وبعد آرزو می کنم لااقل تکه ای از پیراهنت را بیاورند
باور کن گاهی نمی دانم کجا برایت گریه کنم.وقتی دلم خیلی می گیرد،می
آیم وکنار باغچه ،همانجا که قرآن را بالای سرت گرفتم می ایستم وآسمان
وپرنده هارا می بویم ومی گریم.
چرا نمی آیی؟!
مگر چقدر فرصت دارم در مسافر خانه دنیا بمانم؟!
موهایم سپید شده اند.شاید وقتی تو را به شهر بیاورند مرا نشناسی،اما من
دوست دارم برای آخرین بار کنار اسخوانهای مظلوم تو گریه کنم.
نگاه آمدنت:
از هر چیز می گذشت.سالیان سال بود که از همه چیز می گذشت.
ازشبهای حمله،واز روزهای مقاومت.
از کمیل های پنهانی نیمه شب پشت خاکریزت واز آخرین((وان یکاد.....))
مادر که بدرقه راهت شده بود.
از همه چیز می گذشت
وگلزار شهدای شهرهر چه آغوش داشت گسترده بود،به روی تکه های آمده از بهشت وآسمان هر چه ابر داشت گریسته بوددر فراق همه آن نورها وسپیدی ها!
حالا هزاران هزارچهره ملکوتی در آغوش قاب دیوارخانه هاجای گرفته بود وکوچه ها همه متبرک بودندبه نامهایی آسمانی..
کوچه شهید غفاری،کوچه شهیدکرمانی،کوچه شهید محمدی،کوچه شهید....
تنها کوچه روزگار کودکی تو نام نداشت وتنها قاب دیوار خانه تو بود که فریاد میزدحجم خالی حضورت راومادرکه هر روز چشم به راه پیکرت،آذین می بست خیابان های منتهی به گلزار شهدای شهر را.
از همه چیز می گذشت....
وکم کم هیاهوی دنیای مدرن داشت آرامش یاد تورا از یاد می برد که ناگاه آمدی...
سبکبال تر از همیشه!با همه آن یک مشت استخوانی که به یادگار مانده بود از آن قامت رشید!
می خرامیدی وشانه های شهر همه با تو می امدند.
آری!
عشق را برایمان تشریح کردی در تشییع شدنت!
یک تکه استخوان انگشت تو کافی بود تا بار دیگر نشان دهد مسیر بزرگراه شهادت را،که هنوز نور میان ظلمت پیدا بود.
آمدی گذشت بار دیگر شعله کشید وحال همه ترس من از خاموش شدن آن است.
راستی!
مباد که دیگر نوری نیاید میان این همه ظلمت...!
مباد که از یاد ببریم هر انچه را از یاد برده ایم..!
مباد...!
به درختان داده ام
تا چشمان سبزشان
به جست وجویت بروند
دیروز
درشکه ها آمدند
امروز قطارها
فردا
شاید سفینه ها
اما
تو نیامده ای
ومن هنوز
درباران صدا
وسایبان دود ایستاده ام
با تنی از واریس وانتظار
با پیراهنی از جنس سلام
دریغا
تورا از خداحافظی افریده اند......
من کجا تو کجاکه شنیدم چقدر راحت چشمت رابه زرق وبرق چراغهای شهر بستی !چراغهای چشمک زنی که مردمش را از نگاه به اسمان باز می داشت وتو اما دنبال ستاره ها بودی وهمین شد که خودت هم یکی از ستاره های آسمان شدی.
من کجا وتو کجا که شاید در یک لحظه ملکوتی،به قشنگی تمامی عمر آدمها،کوله بار گناهانت را زمین گذاشتی وقنوت گرفتی،سجده کردی،سجده شکر یا توبه نمی دانم،هر چه بود در یک لحظه عهدی بستی تمام شد وهمه چیز از همین یک لحظه شروع می شود،لحظه هایی که شاید یک چشم بر هم زدن بیشتر طول نکشد،اما چشمه ای در قلب آدمها می جوشانند که سعادت عمری را رقم می زند،لحظه ای که میثاق می بندی همان باشی که او می خواهد.
وقتی بر خاکی که روی ان افتاده بودی قدم می زدم با تو پیمان بستم،کوله بار گناهانم را همانجا روی زمین بگذارم وهمان میثاقی را ببندم که تو با خدا بستی.
هنوز کلام پیر جماران از یاد نبرده ام که گفت:جنگ تمام نشده است، جنگ ما جنگ حق وباطل است وتا پایان تاریخ ادامه خواهد داشت.
ومن هر روز در کشاکش زندگی معنای این کلامش را در می یابم،در جنگی که هنوز تمام نشده است با مسولیتی شاید هزاران بار سنگینتر.
گاهی که بار سنگین این مسولیت را بر دوشم احساس می کنم دلم برای اسمان تنگ می شود.
وتو می دانی که در این زرق وبرق شهرها پیمودن راه آسمان چقدر سخت است.
همراهیم کن
....تا شاید من هم به آسمانیها بپیوندم.
.....تا شاید من هم یکی از آنهایی باشم که امام عصر (عج)،برای خودش انتخاب می کند.
.....تا شاید من هم مثل تو پرواز کنم.
اللهم ارزقنا توفیق الشهاده فی سبیلک وبین یدی ولیک.
توجه توجه: حماسه های قهرمانان واقعی هشت سال دفاع جانانه ایران اسلامی را ارج نهیم.
نکته:شب عملیات بود.گردان به میدان مین رسید.وقت تنگ بود به یک شهادت طلب
جهت باز کردن میدان نیاز بود ۸نفر داوطلب بودند .احمد گفت :قرعه کشی می کنیم.
وبعد گفت:من اسامی را می نویسم هر کسی اسمش در امد همه باید تمکین کنیم.
یک نفر بیطرف یک کاغذ از دست احد بیرون کشید،نام احمد روی ان بود.
احمد سریع به سمت میدان مین رفت وگفت :من برنده شدم!مرا حلال کنید .ودقایقی بعد
انفجار و.....دوست احمد به جنازه احمد نزدیک شد دستش هنوز بسته بود دستش را باز
کرد کاغذهای اسامی را دید،خدای من! فقط یک اسم بود،*احمد*
نظر:این گوشه ای از هشت سال مقاومت مردمی است که اینچنین برای دفاع از اسلام
ومیهن خویش جانفشانی کردند وبرای رسیدن به شهادت گوی سبقت را از همدیگر می ربودند
مربی نظامی اسرائیلی حق داشت که در کلاس تحلیل جنگهای هشت ساله ما وقتی به این
موارد می رسید به متربی هایش می گفت،نمی دانم این موارد را چگونه برای شما حلاجی
کنم که بفهمید.
خداوندا ...!!
تو را شاکرم از این همه استعداد نهفته که در وجودم قرار داده ای .
هیچ کس نمی داند که تو
پر بودن را در خالی بودن قرار داده ای
یعنی پر از تو وخالی از بی تو .
وتا دلی خالی از هر چه غیر تو نباشد پر از تو نمی شود
ای مهربانترین مهربانان.........
خدایا تو رو بخاطر این همه زیبایی شکر..!!
یه دو ماهی از فصل قشنگ پائیز مونده وبرگها می دونن که کم کم باید از شاخه درختان فرو افتند وسینه بر خاک سرد بسایند. برگها به تجربه اموختند که هر فرازی را فرودیست وهر سبزی سرانجام به زردی می گراید
ما نیز گذر شتابناک فصلها را می بینیم که مدام می روند ومی ایند واین امد وشد تکرار نکات بدیع مهمی است که همیشه باید به خاطر داشته باشیم.
این امد وشدها به شیشه پنجره روحمان تلنگر می زند که دنیا جای اقامت دائمی نیست وهر که کاخی بر افرازد بیشتر از ان سفر محتوم(مرگ) وحشت خواهد داشت.
پائیز به ما می گوید:که همیشه جوان نمی مانیم واین دستها وصورت شاداب روزی چروک خواهد خورد وترک خواهد بر داشت وان روز حتی از دیدار ایینه پرهیز می کنیم.
پائیز به ما می گوید: که این دل ،دل بی قرار وتوفنده تا ابد اینگونه پر تپش نخواهد ماند وروزی از تپش باز می ایستد.
پائیز به ما می گوید:که باید قدر لحظه لحظه زندگی را بدانیم واز زرد به سبز سفر کنیم.
رمضان امد و رفت ..
وما نکند که هنوز خواب
می خواهم همانی باشم
که تو می خواهی
پس کمکم کن
ونسیم شکوفا کننده ات
را به سمت ما بوزان
مثل همیشه....


